فهرست، معرفي و جزئيات تاليفات محمدجعفر مصفا

    فهرست تاليفات:

                            1- تفکر زايـد                                 5- با پيـر بلـخ
                            2- آگاهـي                                 
  6- انسان در اسارت فکـر
                            3- نامه‌اي به نديده‌ام
                     7- هلـه
                            4- رابطـه                                    
 8- زندگي و مسايل


    در زير، هريک از کتاب‌هاي فوق معرفي شده‌اند. با کليک بروي عکس هر کتاب، به صفحهء مختص آن کتاب وارد مي‌شويد و مي‌توانيد نظرتان دربارهء آن کتاب را براي ما، جهت درج در سايت، ارسال فرمائيد. همچنين چنانچه مايل باشيد، مي‌توانيد قسمتي از تاليف مورد نظر را مطالعه نماييد.

    + محمدجعفر مصفا ترتيب آورده‌شده در فهرست تاليفات را براي مطالعه، توصيه مي‌کند.

    + براي تهيه کتاب‌هاي زير مي‌توانيد با ما از طريق بخش ارتباط با ما تماس حاصل نمائيد. هزينهء ارسال سفارشات شما در داخل ايران به عهدهء ماست.

معـرفـي تـاليـفـات:

 

    تفكر زايد پندار و توهمي است كه در لباس انديشه متجلي مي‎گردد. تا زماني كه اين نوع تفكر (و در حقيقت توهم) حاكم بر ذهن است، زندگي و هستي انسان در ابري از تيرگي خواهد گذشت ـ بي ‎هيچ هدف و مسير روشن و بدون كمترين تسلط بر زندگي.

جزئيات بيشتر...

 

 


 

    به ‎علت حاكميت پندار بر ذهن، ‌اتاق وجود من، يعني ذهن من تاريك است. اكنون از درون اين اتاق تاريك به‎ ده‎ها و صدها موضوع اجتماعي يا هر موضوع ديگر نگاه مي‌‎كنم و نتيجتاً همه‌ء آنها را تاريك مي‌‎بينم.
    حال كار مفيد اين نيست كه تو آن ده يا صد موضوع و مورد را براي من روشن كني؛ ‌كار مفيد اين است كه كمك كني به ‎روشن شدن اتاق تاريك ذهنم. وقتي اين اتاق روشن شد، خود من مي‌‎توانم از يك موضع روشن آن صد مورد ـ و بيشتر از آن را ـ روشن ببينم.

جزئيات بيشتر...

 


 

     ... هر نماز آغاز يك توبه است؛ اعترافي است متواضعانه با اين معنا كه: اي رحمت واسعه، اي مهربان، خطاي مرا بر من ببخش؛ من براي حفظ فطرت خويش كه عنايت و امانت تو بود نزد من، قصور ورزيدم. هستي من امانت پاك و نيالوده‎اي بود؛ تجلي پاكي حضرت تو بود و من آن امانت پاك و شكوهمند را ارزان فروختم؛ به ‎آن جفا كردم. نورانيت آن را به ‎ظلمت بدل كردم. اكنون در ساحت قدسي و كبريايي تو سر سجود فرود مي‎‌آورم؛ توبه مي‎كنم؛ به ‎خاك مي‌‎افتم تا شايد كبرها و پيرايه‎‌هايي كه به ‎خود بسته‎‌ام فرو ريزد، و بار ديگر شايستگي حضور و وصل را پيدا كنم. اي بخشنده‌ي مهربان و اي روشنايي نامتناهي، از تو مي‌‎خواهم اين گمشده در توهمات را به‎ ساحت نوراني خود راه دهي! اي همه رحمت، به ‎اين گمشده كمك كن تا ستايش او از وحدانيت تو چنان با خلوص و حضور باشد كه با ذكر ”لا اله الا الله“ اين قطره‌ي سرگشته و بي‎‌پناه بار دگر به ‎درياي رحمتت متصل و در آن محو و فنا شود.

جزئيات بيشتر...

 


 

    ما با زندگي قهريم، به‎ زندگي تبسم نمي‎‌كنيم، از روي ملالت و تكلف وارد زندگي مي‌شويم. وقتي تو حرف مي‌زدي من ياد يكي از خاطرات زمان كودكي‌ام افتادم. شايد چهار يا پنج ساله بودم. يك روز پدرم يك جفت گيوه نو برايم خريد و گفت ‌فردا مي‎خواهد مرا با خودش به ‎يكي از دهات مجاور شهر به ‎مهماني ببرد. من بقدري حالت شعف پيدا كردم كه تا صبح ـ باوجود اينكه خواب بچگي سنگين است ـ چند بار بيدار شدم و بيرون را نگاه كردم ببينم صبح شده است يا نه. اين يعني به ‎استقبال روز و زندگي رفتن. ولي حالا، همانطور كه تو در يكي از كتابهايت نوشته‌‎اي شب كه مي‌شود با كوله‌‎باري از ملامت، يعني با كوله‌‎بار "شخصيت" كه پر است از هزار ترس، نفرت، ‌حقارت،‌ طلب‎كاري، بدهكاري، رنج و دلهره مي‌خوابيم. با نگراني مي‌‎خوابيم. نيمه‌‎شب از فرط نگراني بيدار مي‌‎شويم، نه از فرط شوق. و صبح همين كه چشم‌مان را باز مي‎‌كنيم احساسمان اين است كه "خدايا باز هم روز آمد و من تا غروب مجبورم اين كوله‌‎بار ادبار را بر گرده‌ي ذهنم بكشم".

جزئيات بيشتر...

 


 

    رابطه ما با مثنوي رابطه‌‎اي است خشك و بي‎‌محتوا، رابطه‌‎اي در سطح الفاظ و ادبيات، ‌حال آنكه مثنوي پيامي بس عميق در خود نهفته دارد، پيامي كه شرح رنج و اسارت آدمي و غربت او از موطن اصلي خويش است. پيام مثنوي هشداري است به ‎انساني كه خود را در تار يك هستي مجازي از الفاظ و صورت‎ها پيچانده و عمر خود را در ترس و رنج و تضاد مي‌‎گذراند.

    مثنوي ما را با شرح رنج‎هاي خويش در يأس و نوميدي رها نمي‌‎كند، با صدها اشاره و تمثيل نويد مي‌‎دهد كه مي‎‌توان ترك غربت كرد و به‎ نيستان اصيل خويش بازگشت.

    كجاست اين بحر جان و اين باغ سبز عشق؟ مي‌‎گويد در خودت، اما هرچه بيشتر به‎ جست‎جويش بروي از آن دورتر مي‌‎افتي. تو گوهري هستي در بطن درياي وحدت،‌ و صدف پندار است كه تو را از اين دريا جدا ساخته است.

جزئيات بيشتر...

 


 

    اگر ما از فريـب "زمان" آزاد مي‌‎شديم رابطه‌‎مان با "من"،‌ با اين عفريتـي كه در وجودمان لانه كرده است يك كيفيـت همين‌الان و همين‌جايـي پيدا مي‎‌كرد. اي كاش به ‎آن درجه از ادراك و آگاهـي مي‎‌رسيديم كه مي‎‌ديديم اين عفريت چگونه دارد با فريب زمان زندگي ما را مي‌بلعد و تباه مي‌کند. چگونه دارد زندگي ما را در پوچي هدر مي‎‌دهد. چگونه يك زندگي سطحي، نمايشي و پرنكبت را بر ما تحميل كرده است و ما داريم در فريب فرداي اين عفريت، زندگي واقعي و پرمعنايي را از دست مي‎‌دهيم.

جزئيات بيشتر...

 


 

    در "هستي" ما خشم و نفرت مانند سيلي عظيم خودش عامل حركت و ارضاي خودش است؛ حال آنكه "حسنات" شيوه‌هايي است نمايشي، دفاعي و تاكتيكي كه انسان به ‎حكم ضرورت انطباق در يك رابطه‌‎ي ناهنجار و پرآزار، خود را در پناه حرمت و تقدس آنها قرار داده است. ما با شوق و رغبت خشم مي‌‎ورزيم و با اكراه و بي‌‎ميلي،‌ مهر. اگر به ‎روابط توجه كنيم مي‌‎بينيم افراد با صفات نيك فقط بازي مي‎‌كنند؛ در رابطه‌‎ي با آنها جدي نيستند؛ تا آنجا كه توجيه پيدا كنند و راه‌دست‎شان باشد از عمل به ‎آنها اجتناب مي‎‌ورزند و موضوع را به‎ ادا و وانمود برگزار مي‌‎كنند. نشان واضح اين امر چهره‌‎ي كريه، پرخشم و ناهنجار زندگي و روابط آدميان است.

جزئيات بيشتر...

 


 

    من فکر مي‌کنم از حوالي بيست‌سالگي به بعد وجود رواني انسان تبديل به يک ضبط‌صوت مي‌شود - گيرم در بعضي از نوارها چيزهاي بقول شما مبتذل ضبط مي‌شود و در بعضي چيزهاي والا، در بعضي کمتر و در بعضي بيشتر، مثلاً من يک غزل از حافظ ضبط کرده‌ام و تو ده تا. ولي وقتي هر دو عاريتي و وام‌گرفته از ديگري است، چه فرق مي‌کند!؟
    اگر خوب به آدمها و حرفهايشان دقت کنيم، مي‌بينيم که انگار تمام وجود آنها در چند نوار خلاصه شده است. هستي بعضي‌ها را انگار يک نوار نيم‌ساعته تشکيل مي‌دهد و بعضي‌ها را چند ساعته.
    آيا ما تابحال از خود پرسيده‌ايم اين حرفي که داريم مي‌زنيم، فکري که داريم مي‌کنيم، يا حتي احساسي که داريم، قبلاً هم داشته‌ايم يا نه؟ اين فکر و احساس از کجا نشأت گرفته است؟ - از يک هستي نوشونده، يا از ذخيره‌ي توبره‌ي خاطرات؟ آيا چيزي از وجود تو متجلي مي‌گردد که کاملاً بي‌سابقه و نو باشد!؟
    تجربه‌ي چنين کيفيتي هنگامي ممکن است که چگونگي مرگ بر "خود" را بياموزي!

جزئيات بيشتر...