جزئیات و قسمتی از متن کتاب "با پیر بلخ"


صفحهٔ اول تا بیست‌وچهارم کتاب "با پیر بلخ"، تأليف محمدجعفر مصفا


+  متن زیر را بصورت فایل pdf نیز می‌توانید از اینـجــا دریافت نمایید.


جلسهٔ اول

حيله كرد انسان و حيله‏‌اش دام بود
آنكه جان پنداشت خون‌‏آشام بود

در ببست و دشمن اندر خانه بود
حيلهٔ فرعون زين افسانه بود

    اينهمه فرياد و هي هاي مولوي بر سر چيست!؟ چه دردي در انسان ديده است كه اينگونه از عمق جانش فرياد برمي‏آورد؟ در كار او چنان جدّيتي ديده مي‏شود كه گوئي «بيخودانه» دارد در كوچه‏هاي بلخ مي‏دود و فرياد سر مي‏دهد كه «اي آدميزادگان، چرا خفته‏ايد! مگر نمي‏بينيد كه خانه و هستي‏تان دارد در آتش مي‏سوزد! مگر نمي‏بينيد كه زندگي‏تان دارد در رنج و ادبار مي‏گذرد و تباه مي‏شود!؟ اين چه خواب سنگيني است كه شما را در خود فرو برده است!؟ مگر فرياد مرا نمي‏شنويد!؟ پس چرا بيدار نمي‏شويد!؟»

مولوي تمام توان خود را به كار گرفته است تا بلكه به طريقي ما را بيدار كند و به حركت وادارد. گاهي فرياد مي‏زند؛ گاهي التماس مي‏كند؛ گاهي دعا مي‏كند؛ گاهي اندرز مي‏دهد؛ گاهي حتي ناسزا مي‏گويد تا شايد ما را از اين خواب سنگين، از خواب مرگ بيدار كند و متوجه‌ي وخامت مسأله‌ي خانمانسوز «نفس» گرداند.

او درد انسان را ـ كه دردي است عظيم ـ خيلي خوب تشخيص داده، و از شروع كارش آنرا فرياد مي‏زند:

بشنو از ني چون حكايت مي‏كند
و ز جدايي‏ها شكايت مي‏كند

كز نيستان تا مرا ببريده‌‏اند
 و ز نفيرم مرد و زن ناليده‌‏اند

مي‌‏گويد حال و حديث اين ني جداافتاده از نيستان هستي را بشنو. گوش كن به نواي نئي كه دارد درد هجران و رنج غربت و غريب‏افتادگي خويش را باز مي‏گويد:

ني حديث راه پر خون مي‏كند                 قصه‏‌هاي عشق مجنون مي‏كند

اين ني كه سمبل انسان تنها و جداافتاده از معشوق است، دارد حديث رنج جدائي خود را باز مي‏گويد. اين مجنون سرگردان دارد رنج هجران و دور افتادن از ليلاي فطرت خويش و از معشوق خويش را باز مي‏گويد. روزگار شكوهمند وصل را به ياد مي‏آورد؛ و از نيستاني ياد مي‏كند كه زماني در آن ريشه‏اي استوار داشته است؛ و از طريق اين ريشه به كل نيستان متصل بوده؛ و به بزرگي نيستان بوده. و از آنجا كه ريشه در نيستان داشته، زنده و با طراوت بوده. ولي اكنون از نيستان بريده و تبديل به يك ني خشك، تهي، بي‏جان و بي‏ريشه گشته است. اكنون نه ريشه‏اي دارد و نه هستي و هويتي اصيل. اكنون آلتي است در دست ديگران و اسباب سرگرمي آنان. اكنون اين ني جدا شده از ريشه‌ي فطرت ريشه در جائي ندارد؛ آواره و سرگردان است؛ بي‏خانه و بي‏وطن است.

مولوي همنواي اين ني جدا شده ـ ني‏اي كه مي‏تواند هر يك از ما باشد ـ مي‏گويد: اين حصاري كه در آن فرو افتاده‏اي وطن اصلي تو نيست؛ تو از يك جاي زيبا و شكوهمند به اين گرداب و مرداب زشت و متعفن منتقل گشته‏اي. از ريشه‌ي هستي اصيل خويش بريده‏اي؛ جوهر فطري خود را از دست داده‏اي و اسير يك «هستي» عرضي، خشك، تهي و عاريتي شده‏اي ـ «هستي»‏اي كه بر تو تحميل گشته؛ و بيگانه‏اي است در تو و ناساز و ناجور با فطرت تو!

 زين بدان اندر عذابي اي پسر                    مرغ روحت بسته با جنسي دگر

همه‌ي تلاش مولوي اين است كه انسان را متوجه‌ي ناجوري، ناسازي و بيگانگي آن «جنس دگر» نمايد ـ جنسي كه با روح و جان آدمي، با فطرت آدمي بيگانه است. مي‏گويد خود را از اسارت اين جنس ناجور و بيگانه آزاد گردان؛ حاكميت آنرا از وجود خويش برگير؛‌ به راه او مرو؛ راهي كه او تو را مي‏برد راه رنج و اسارت و ادبار است. از راه او برگرد و بار ديگر در نيستان اصالت خويش كه جايي است امن، زيبا و شكوهمند وطن گير!

×

مولوي در سراسر مثنوي دو ترسيم كلي از انسان به دست مي‏دهد:‌ يكي ترسيم «هستي» زشت، آلوده، تهي، بي‏ريشه و پررنج و ادباري است كه اكنون اسير آن است و در آن دست و پا مي‏زند. ترسيم ديگر او از چيزي است كه انسان بوده، و مي‏توانسته است باشد ـ يك هستي پاك، روشن، شكوهمند و سرشار از عشق، زيبايي و خير و خجستگي ـ هستي‏اي كه از چشمه‌ي زلال فطرت سيرآب مي‏گشته است!

مي‏گويد اين «هستي» زشت و پر نفرتِ كنونيِ حاكم بر تو، اصالت تو نيست. اين يك بيماري عَرَضي است؛ اين ظلمي است كه بر تو تحميل گشته. تو در اصل يك حركت مفيد و زيبا داشته‏اي ـ حركت در ذات و با ذات خويش. آن حركت و مسير شكوهمند را رها كرده‏اي و اسير يك خط و حركت مخرّب و تباه‏كننده گشته‏‌اي:

روح ميبردت سوي چرخ برين
سوي آب و گِل شدي در اسفلين

خويشتن را مسخ كردي زين سفول
 زآن وجودي كه بُدآن رشك عقول

پس بـتر زين مسخ كردن چون بود ! ؟
پيش اين مسخ، ‌آن به غايت دون بود !


حركت اصيل انسان حركت در روح، معنويت و فطرت خويش است ـ حركتي است در مسير چرخ برين؛ حركتي است در شكوه، زيبايي و اوج. ولي آن مسير شكوهمند روحي را رها كرده و آمده به سوي «آب و گِل» ـ يا «آبِ گِل» ـ كه نماينده‌ي كيفيت‏هاي مادي، غيرروحي، خشك،  پست و حقيرانه است. از اوج نزول كرده و به پستي افتاده است!

×

پس مي‏بينيم كه مسأله‌ي انسان چقدر عميق و ريشه‏اي است. مسأله‌ي او چيزي نيست كه بتوان آنرا با وصله پينه، رنگ‏آميزي و روتوش حل كرد ـ كاري كه «مدرن»ها مي‏كنند. با تبليغ دلخوشانه‌ي «خوشبختي در ده دقيقه»، و نظير آن مسأله‌ي انسان حل‏شدني نيست. چهره‌ي هستي انسان به كلي دگرگون شده، مسخ شده. اين «هستي» مسخ، كمترين مايه و نشاني از معنويت و فطرت اصيل آدمي در خود ندارد. در اين صورت چرا بايد بكوشيم تا از همين «هستي» مسخ، ناجور و كاملاً بيگانه با فطرت خويش يك شخصيت خوش‏نما و فريبنده بسازيم!؟

در دهان زنده خاشاك ارجهد                آنگه آرامد كه بيرونش نهد!

چنانكه نشان خواهيم داد، خاشاكي كه در دهان روح و جان ما جهيده، نوعي فكر است. و فكر يك پديده‌ي تصويري، خشك و بي‏روح است. فكر با جوهر حالات معنوي فطري بيگانه است. «جنس دگر»ي كه به پاي مرغ روح انسان بسته است فكر است!

و محال است كه تا وقتي انسان اين خاشاك و اين «جنس دگر» را از هستي خويش برنداشته است قرار و آرام پيدا كند! تا زماني كه خاشاك فكر در گلوي روح ما است، سراسر زندگي‏مان در رنج و عذاب خواهد گذشت! با كارهاي وصله پينه‏، و با رنگ‏آميزي محال است لحظه‏اي از زندگي انسان در آرامش و شادماني عميق بگذرد! با وجود حاكميت فكر، سراسر زندگي انسان در بي‏قراري، ملالت و انقباض خواهد گذشت!

×

يكي از جنبه‏هاي مفيد كار مولوي اين است كه در عين آنكه مسأله‌ي انسان را بسيار عميق، ريشه‏اي و وخامت‏آميز ترسيم مي‏نمايد، او را در يأس و بن‏بست‏ رها نمي‏كند. بعد از اينكه به روشني باز مي‏نمايد كه مسأله‌ي انسان يك مسأله‌ي ذاتي و فطري نيست‌ و بر او عارض شده است، براي مسأله‌ي او ـ با وجود ريشه‏هاي عميق آن ـ راه علاج نيز باز مي‏نمايد. ابتدا به عنوان يك اصل كلّي مي‏گويد:‌

خوي بد در ذات تو اصلي نبود
كز بد اصلي نيايد جز جحود

آن بد عاريتي باشد كه او
آرد اقرار و شود او توبه‌جو

همچو  آدم ذلتش عارّيه بود
لاجرم اندر زمان توبه نمود

چونكه اصلي بود جرم آن  بليس
ره نبودش جانب توبه‌ي نفيس

در اين اشارات چند نكته‌ي اساسي مضمر است: اول اينكه مي‏گويد خوي يا هستي فعلي تو زشت و ناپاك است؛ اما اين خوي زشت و ناپاك جزء فطرت و ذات تو نيست؛ بلكه بر تو عارض شده است. نفس اينكه برگشت، توبه و تحول برايت مطرح است، حكايت بر آن دارد كه زشتي خوي و هستي تو عَرَضي است. ذلت و خواري حضرت «آدم» هم ـ كه ما اولاد و نماينده‌ي او هستيم ـ عاريتّي بود؛ و به همين جهت به موقع توبه نمود. اما گناه و ناپاكي ابليس جزء ذات اوست؛ و بنابراين تعصّب مي‏ورزد؛ در مقابل حقيقت به لجاج و احتجاج برمي‏خيزد؛ نه به توبه و برگشت اميدي دارد و نه بدان مي‏انديشد.

در جاي ديگر، و در تأييد همين معنا به شكلي ساده‏تر و واضح‏تر تكرار مي‏كند:

چونكه بي‏رنگي اسير رنگ شد
موسئي با موسئي در جنگ شد

چون به بي‏رنگي رسي كآن داشتي
موسي و فرعون دارند آشتي


 (مولوي «رنگ» را سمبل زشتي، دوروئي، خصومت و ناهنجاري مي‏گيرد؛ و «بيرنگي» را نشانه‌ي پاكي، صلح، زيبايي و صفاي هستي آدمي مي‏داند.)

در اين اشاره تصريح مي‏كند بر اينكه اولاً اصل ذاتي وجود انسان بر بي‏رنگي و پاكي است؛ و رنگ و آلودگي بعداً بر آن عارض گشته است. ثانياً به علت اسير رنگ و تعصّب شدن است كه حتي دو موسوي، دو مسلم، دو مسيحي با هم به اختلاف و خصومت برمي‏خيزند. ثالثاً در همان اشاره مي‏گويد انسان مي‏تواند بار ديگر خود را از اسارت اين رنگ و زشتي و ناپاكي عَرَضي برهاند. وقتي مي‏گويد «چون به بي‏رنگي رسي كآن داشتي»، معنايش اين است كه امكان چنين رسيدني هست. مي‏گويد « چون به بي‏رنگي رسي…» حال آنكه اگر در امكان برگشت انسان و در توبه و تحول او ترديد داشت كلمه‌ي «اگر» را به كار مي‏برد،‌ و مي‏گفت «گر به بي‏رنگي رسي…»

باز هم در تأييد اين اصول مي‌‏گويد:

قسم ديگر با خران ملحق شدند
خشم  محض و شهوت مطلق شدنـد

وصف جبرئيلي در ايشان بود زفت
تنگ شد  آن خانه و آن وصف رفت


گروهي از انسان‏ها، به علت جهل و ناداني، خوي خران پيدا كردند؛ و نتيجتاً اسير خشم و شهوت مطلق شدند. (به نظر مي‏رسد كه مولوي، لااقل در زمينه‌ي اصول،‌ كلمات را با توجه به معناي دقيق و واقعي آنها به كار برده است. مثلاً خشم و شهوت را در مورد انساني كه از فطرت خويش، و از روح و معنا سفول و نزول مي‏كند، يك امر «مطلق» مي‏داند!) اما همين انساني كه از مقام خود نزول كرده، و به خران ملحق گشته و اسير خشم و شهوت محض شده است؛ قبلاً و اصالتاً داراي وصف پاك و زيباي «جبرئيلي» بوده است!

×

آنگاه، هم به علت و عامل اين سفول و نزول و اسارت اشاره مي‏كند و هم راه رهايي از آن را بر انسان باز مي‏نمايد. مي‏گويد:

كُنده‌ي تن را ز پاي جان بكن
تا كند جولان به گِرد آن چمن
جسم را نبود از آن عزّ بهره‏اي
جسم پيش بحر جان، چون قطره‌‏اي


بگذر از انسان و هم از قال و قيل
تا لب درياي جان جبرئيل


قبلاً اين نكته را متذكر بشويم: يكي از كارهاي مفيد در طريق «خودشناسي»‌ عملي و واقعي اين است كه بعد از شنيدن پيام‏ها و اشارات سمبليك و استعاري مولوي ـ يا هر كس ديگر ـ مصداق واقعي و ملموس آن سمبل‏ها را در خويشتن خود بيابيم.

مثلاً منظورش از «كُنده‌ي تن» - كه به پاي جان بسته است ـ چيست؟ «جسم» يا تنِ من انسان به چه نحو كُنده و زنجير روح و جان من است؟ چگونه مزاحم جولان و پرواز آن است!؟

چنانكه در بسياري جاها با وضوح اشاره كرده است ـ و ما در آينده باز خواهيم نمود ـ مولوي «جسم» يا «تن»، يعني عامل مزاحمت و اسارت را نوعي از « انديشه» مي‏داند. « فكر» و «انديشه» يك فعل و انفعال مادّي است. خاستگاه فكر،‌ مغز است؛ و مغز يك پديده‌ي مادي است. بنابراين انساني كه از فكر براي خويش يك هستي معنوي و رواني مي‏سازد، «هستي»اش يك هستي خشك، بي‏روح و تهي از معنا است. فكر پديده‏اي است كه فقط تصويري از واقعيت‏ها را در خود ثبت مي‏كند. بنابراين يك «هستي فكري» نمي‏تواند واقعيت، جوهر، معنا، عزّت و شكوه حالات فطري و وراي فكر و انديشه را در خود داشته باشد.

پس آن «جنس دِگر»، آن كُنده‌ي مزاحمي كه نمي‏گذارد فطرت آدمي متجلي گردد، و در فضاي باز خودش به پرواز درآيد،  فكر است! پديده‏اي كه خانه‌ي وجود آدمي را تنگ مي‏كند، و نتيجتاً « آن وصف جبرئيلي» را زايل مي‏گرداند فكر است. پديده‏اي كه انسان را از حركت در مسير روح بازمي‏دارد و موجب سفول و نزول او مي‏گردد فكر است. فكر است كه هستي انسان را اسير خشم و شهوت محض مي‏نمايد.

اما ببينيم فكر چگونه و چرا خود را بر فطرت و معنويت ذاتي انسان تحميل مي‏كند؛ چگونه به صورت كنده‏اي سنگين بر آن بسته مي‏شود و مانع پرواز و جولان آن در آسمان باز و بي‏حد و مرز خودش مي‏گردد!؟ به وضوح مي‏توان ديد كه زندان انسان و عامل اسارت او فكر است. ولي اين اسارت فكري چگونه پيش مي‏آيد؟ به عبارت ديگر چه جرياني سبب مي‏شود كه فكر در امر معنويت دخالت مي‏كند ـ و نتيجتاً خودش بصورت حصار و زندان آدمي درمي‏آيد!؟

مولوي نوعي «خواستن»، «طلب» و جست‏وجو را عامل اين حركت ناروا، و نتيجتاً انتقال انسان از يك هستي و دنياي وسيع معنوي به يك زندگي محدود، بي‏روح و خشك مادّي مي‏داند. و چنانكه باز خواهيم نمود، جامعه است كه آنگونه «خواستن» و جست‏وجوي مخرب و تباه‏كننده را به فرد تحميل مي‏كند!

طفل تا گيرا و تا پويا نبود
مركبش جز گردن بابا نبود

چون فضولي كرد و دست و پا نمود
در عنا افتاد و در كور و كبود

جانهاي خلق پيش از دست و پا
 مي‏پريدند از وفا سوي صفا

چون به امر «اهبطوا»بندي شدند
حبس خشم و حرص و خرسندي شدنـد


كودك كه نماينده‌ي يك انسان سالم و هنوز به اسارت درنيامده است، كه نماينده‌ي فطرت و اصالت انسان است، در يك فراغت و آسايش روحي طبيعي و خودبخودي به سر مي‎‏برد. ولي به محض اينكه اسير «خواستن» مي‏گردد و چنگ مي‏اندازد براي گرفتن، در رنج و گره و چون و چرا مي‏افتد! «فضولي» يعني يك حركت مخرّب و ناصواب؛ يعني كاري كه انسان نبايد بكند ولي مي‏كند. دسـت و پا كردن، خواستن، طلب و جست‏وجو، يك حركت ناروا است؛ آغاز رنج و اسارت و سفول و پستي انسان است!


جانهاي خلق پيش از دست و پا
مي‏پريدند از وفا سوي صفا

روح و جان آدمي تا  قبل از چنگ انداختن به زندگي و تا قبل از «خواستن»، آزاد است، باز و بي‏گره است؛ در «وفا»‌ است. يعني در كيفيت و حالتي است كه انسان هنوز با يك حركت ناروا به ذات و فطرت خويش خيانت و جفا نكرده است؛ هنوز خودش را اسير «چون و چرا» و كور و كبود زندگي نكرده است، و بنابراين رابطه‏اش با خودش و با زندگي يك رابطه‌ي‌ ناهنجار، ناجور و جفاگونه نگشته است.

و چنانكه نشان خواهيم داد، «خواستن» و جست‏وجويي كه انسان اسير آن مي‏شود كيفيتي دارد كه لاجرم او را اسير «حرص» و «خشم» و «خرسندي» نيز مي‏گرداند. و اين سه عامل يا سه كيفيت بنيان هستي آدمي و نظم و آهنگ طبيعي و فطري آن را بكلي درهم مي‏ريزند؛ آنرا پرگره، ناهنجار و ناموزون مي‏كنند.

به وضوح مي‏توان ديد كه فرد به ميزاني كه روابط اجتماعي بيشتري پيدا مي‏كند، جامعه بيشتر مسأله‌ي «خواستن» و آزمندي را بر او تحميل مي‏نمايد. و به ميزاني كه انسان اسير «خواستن» مي‏گردد، از فطرت و حالات ذاتي و اصيل خويش دورتر و دورتر مي‏افتد.

تو جوان بودي و قانع‏تر بُدي
زر طلب گشتي، خود اول زر بُدي

رز بُدي پر ميوه، چون كاسد شدي!؟
وقت ميوه پختنت فاسد شدي!

ميوه‏‌ات بايد كه شيرين‏تر شود
وقت ميوه پختنت فاسد شدي!


 تو انسان در ذات و فطرت خويش همه‌ي گوهرها را نهفته داري. ولي همين كه اسير زرها و گوهرهاي فريبنده‌ي بروني مي‏شوي و آنها را طلب و جست‏وجو مي‏كني، گوهر درونـي خود را مي‏بازي؛ آنرا به فساد و كساد مي‌كشاني!. هستي‏ات درخت پر ميوه‏اي است كه هر روز بايد شاداب‏تر و بارورتر بشود؛ ميوه‌ي درخت تو بايد رو به كمال و پختگي و شيريني برود. ولي «خواستنِ» بروني‏ها، تو را به قهقرا برده است؛ ميوه‌ي وجودت را در غورگي نگه داشته است!

(سواي حرف‏هاي سمبليك مولوي،‌ شما خوب به جريان بزرگ شدن بچه‌ي آدميزاد توجه كنيد و ببينيد چگونه هر روز كه بزرگتر مي‏شود به جاي اينكه شكفته‏تر و شادمان‏تر گردد رو به پژمردگي، ملالت، خشكي و خشونت مي‏رود. هر روز انبساط،‌ شادي طبيعي و سلامت روحي او افت مي‏كند و وجودش به تلخي و كساد معنوي مي‏گرايد. «خواستن» و جست‏وجوي بروني‏ها ـ كه وسيله‌ي آن فكر خشك و تهي از معنا است ـ هستي عميق، منبسط، باز، شاداب و زيباي انسان را تباه مي‏كند؛ آنرا به فساد مي‏كشاند؛ چشمه‌ي زاينده‌ي روح و معنويت اصيل او را خشك مي‏كند!)

×

مولوي بعد از مقدماتي كه در آنها اشاره به جدائي انسان از نيستان فطرت خويش مي‏نمايد، اولين داستان مثنوي را با عنوان «عاشق شدن پادشاه بر كنيزك» آغاز مي‏كند. و در همين داستان چگونگي و علت اسارت انسان را به ترسيم مي‏كشد. قبل از شروع داستان مي‏گويد:

بشنويد اي دوستان اين داستان      خود حقيقت نقد حال ماست آن


اي انسان، اي دوستان، من پيام خود را به صورت داستان (داستان يعني سمبل و استعاره) براي شما باز مي‏گويم؛ ولي توجه داشته باشيد، هشيار باشيد كه دارم شرح حال و وضعيت خود شما را نقل مي‏كنم؛ پس آنرا آنگونه بشنويد كه گويي حديث هستي خويش را مي‏شنويد!

نقد حال خويش را گر پي بريم              هم ز دنيا هم ز عُقبي برخوريم


اگر وضعيت هستي خويش را به گونه‏اي كه هست بشناسيم، هم از نعمت سلامت عقل برخوردار خواهيم شد و هم از سلامت روحي و معنوي؛ هم از دنياي مادّي برخواهيم گرفت و هم از نعمت دنياي غير مادّي! پس بشنويد حديثي را ـ كه حديث خود شما است.

×

بود شاهي در زماني پيش از اين             ملك دنيا بودش و هم ملك دين


مولوي در جاهاي متعدد مثنوي، سلطان، پادشاه، و شاهزاده را سمبل شكوه، قدرت، پاكي، آزادگي و بزرگي مي‏گيرد؛ سمبل انساني مي‏گيرد كه هنوز از نيستان فطرت خويش جدا نگشته و به صورت يك ني تهي، خشك، تنها، غريب و جدا شده از وحدت درنيامده است.


اتفاقاً شاه روزي شد سوار
با خواص خويش  از بهر شكـار

يك كنيزك  ديد شه بر شاه‏راه
شد غلام آن كنيزك جان شاه


همانطور كه گفتيم، مولوي كلمات را با توجه به معناي واقعي آنها، و از روي دقت به كار مي‏برد. كلمه‌ي «اتفاقاً» معنايي دارد كه در آن يك نظريه‌ي فلسفي و عرفاني مّضمر است. بعضي بر اين عقيده و نظراند كه اسارت انسان و بدبختي او سرنوشت محتوم و از قبل تعيين شده‌ي او است. ولي مولوي با كلمه‌ي «اتفاقاً» مي‏خواهد رنج و اسارت و بدبختي انسان را يك امر عَرَضي و اتفاقي معرفي كند.

نمي‏دانم در عبارت « با خواص خويش»، مولوي نظر بــه معناي ظاهري و عرفي آن دارد، يا مي‏خواهد بگويد شاه با پيش زمينه‏ها و خصوصيات ذهني و رواني خويش،‌ از قبيل ولع و آزمندي، عازم شكارگاه زندگي شـد ـ پيش زمينه‏ها يا خصوصياتي كه شاه را مستعد و آماده‌ي ورود به شكارگاه، و نتيجتاً اسارت نموده است.

بهرحال، شاه به سوي «شكار» مي‎رود. كلمه‌ي «صيد» يا «شكار» را مولوي زياد به كار مي‏برد. و بـه احتمال زياد منظورش از آن، كيفيت آزمندي، «خواستن»، و جست‏وجوگري انسان نوعي است. شاه در صحنه‌ي شكار يا صحنه‌ي زندگي ـ كه پر از انواع طعمه‏هاي فريبنده‏ است، كه پر از دام و فريب است ـ به «كنيزكي» برمي‏خورد و عاشق او مي‏گردد. (به نظرم منظورش از «شاه‏راه»، مجموعه‌ي زندگي است ــ كه يك شكارگاه وسيع است.)

(اين نكته را هم در مورد سمبل‏ها و استعارات مثنوي توضيح بدهيم: در بسياري از داستان‏ها، افراد و اشياء، يا به قول امروزي‏ها پرسناژهاي متعددي را به كار مي‏گيرد. ولي به نظـر مي‏رسد كه لااقل در بسياري از آنها نظر به كيفيت‏ها و خصوصيات متفاوت ـ و اغلب متضاد ـ ذهني و رواني تنها يك فرد دارد. مثلاً در داستان «زن و مرد عرب» ـ كه تفصيل آن بعداً خواهد آمد ـ مي‏گويد « اين زن و مردي كه نفس است و خرد». يعني «مرد» نماينده‌ي «خرد» يك انسان است و « زن» نماينده‌ي «نفس» يا بي‏خردي همان انسان. يا باز در همان داستان مي‏گويد: « هم عرب ما، هم سبو ما،‌ هم ملك». يعني اين هر سه خود ما هستيم؛ من و تو هستيم.)

«شاه» سمبل اصالت انسان است؛‌  سمبل خرد و عقل مفيد است؛ و «كنيزك» سمبل «نفس» و كيفيت‏هاي آزمندانه و پست و حقيرانه‌ي او. هنگامي كه جنبه‌ي آزمندانه و پستي‏طلب غلبه مي‏كند، انسان در طريق ارضاء آن،‌ خرد، آزادگي، شكوه و بزرگي خود را مي‏بازد و اسير كنيزكي حقير و بي‏ارزش مي‏گردد كه خودش يك اسير است. «شد غلام آن كنيزك جان شاه». جان يعني فطرت و اصالت آدمي.

 بهر صيدي مي‏شد او بر كوه و دشت              ناگهان در دام عشق او صيد گشت


كيفيت‏هاي «نفس‌‏آلود» و آزمندانه‌ي وجود آدمي هميشه طالب زيبايي‏هاي فريبنده و ظاهري چيزهاي زندگي است. و اين فريفتگي، و در حقيقت اسارت را خود شخص به حساب «عشق» مي‏گذارد. ولي در متن همين داستان است كه مولوي هشدار مي‏دهد:

عشق‏هايي كز پي رنگي بود                  عشق نبود، عاقبت ننگي بود


تمام زندگي ما در شيفتگي و عشق به صورت‏ها و ظواهر مي‏گذرد ـ و زشت و ننگ‏آلود مي‏گذرد! شاه هم چون فريفته‌ي زيبايي ظاهري يك كنيزك پست و حقير گشته، اسير ننگ و اسارت شده است. براي ارضاء هوس آزمندانه‌ي خود به سوي صيد مي‏رود، ولي در حقيقت خودش اسير مي‏شود ـ اسير پستي و كوچكي!

چون خريد او را و برخوردار شد             آن كنيزك از قضا بيمار شد


بعد از برخوردار شدن از كنيزك، شاه درمي‏يابد كه در حقيقت يك پديده‌ي بيمار وبال جانش شده است. و اين از خواص همه‌ي چيزهايي است كه به وسيله‌ي «نفس» طلب و حاصل مي‏شود. تمتع و لذت چيزهايي كه «نفس» فريفته‌ي آنها مي‏گردد و آنها را در بيرون جست‏وجو مي‏كند موقتي و ناپايدار است. بعد از تجربه‌ي يك لذت سطحي و موقتي،‌ به صورت وبال و آفت درمي‏آيند ـ «اين بروني‏ها همه آفات تو است»؛ و هميشه از بُعدي و به علتي بيمارگونه‏اند؛‌ عيب و نقصي در آنها هست. هرگز موجب رضايت عميق و يكدله‌ي انسان نيستند. اشاره‌ي زير در متن همين داستان و در رابطه با همين موضوع است:

آن يكي خر داشت پالانش نبود        يافت پالان،‌ گرگ خر را در ربود


اين اشاره‏اي است كلي به ناكافي بودن، بي‏ثمر بودن و لنگي و نقص داشتن چيزهايي كه به وسيله‌ي «نفس» طلب و حاصل مي‏شود.

به هر حال شاه اسير آزمندي و شهوت نهفته در «خود» يا «نفس» گشته است. و اكنون مي‏بيند آنچه در تصور “نفس“ جذاب و ايده‏آل مي‏نموده ـ يعني كنيزك ـ يك بيماري است؛ يك ناكامي و سرخوردگي است.

(با توجه به آنچه گفتيم، اين خود شاه است كه اسير پستي و اسير بيماري‌اي شده است كه كنيزك سمبل آن است. به عبارت ديگر، «عقل مفيد» او اسير عقل جزيي و مخرّب او گشته است)

براي درمان اين بيماري، تمام طبيبان را فرامي‏خواند...



-----
 
برای تهیهٔ این کتاب با ما تماس بگیرید.

+ در صورتیکه قبلاً این کتاب را مطالعه کرده‌اید و مایلید نظری دربارهٔ آن بنویسید، در بخش نظرات (در پایین، قسمت "ارسال يک نظر")، می‌توانید نظرتان را بنویسید تا بر روی همین صفحه قرار گیرد.



  

۶ نظر :

عابدین گفت...

به سفارش یکی از دوستان (ایشان می‌گفتند که تاکنون حدود هفت بار این کتاب را خوانده‌اند وهر بار نیز برایشان تازگی دارد) به خواندن این کتاب راغب شدم. دوست خوبم نیز این کتاب را در اختیارم گذاشت و من آنرا مطالعه کردم. حدود۱۳۰صفحه از آنرا که خواندم تحول شگرفی در باورها و دیدگاههای من نسبت به تمام آنچه تاکنون می‌اندیشیدم ایجاد شد و به چندین سئوال بغرنج که سالها برایم مساله بود پاسخ نسبتا قانع کننده‌ای داد. شاید هم زمینه‌ای شد تا من به جواب برسم. در هر صورت مفید واقع شد و این جای بسي خشنودیست. آرزوی توفیق روزافزون برای جمیع کسانی که مسبب این امر خیر بوده‌اند از جمله آقای مصفا.

Nobody گفت...

جان فشان ای آفتاب معنوی
مر جهان کهنه را بنما نوی

به جرأت می‌گويم اين کتاب به مفيدترين شکلی سخن مولوی را کاربردی و قابل فهم بيان نموده. اين حقير مدتهاست که شرحهای مختلف مثنوی معنوی را مطالعه کرده‌ام و هيچکدام را چنانکه اين کتاب لب و جان حرف مولانا را بيان کرده، مفيد و تا اين حد ملموس نيافته‌ام. سفارش اکيد می‌کنم مطالعه بفرمائيد.

Abdulmusawir BALKHI گفت...

خوشبختانه من اين کتاب را از خانه فرهنگ ايران در دهلی جديد بدست آوردم و اعتراف می‌کنم کتاب خیلی عالی است برای شناخت کثافت روح و قلب و اما سوالی هم داشتم اینکه مولانا برای جهان امروز و چگونگی نجات از جامعهء آلوده امروز چه گفته و یا ما چه بکنیم؟

آرش رنجبر گفت...

مصفا در این کتاب از مفیدترین و کاربردی ترین بعد مثنوی، که همان روان و درون انسان است، جهت بیان مسالهء انسان به زیبایی بهره برده است. جدیت بزرگترین کمبود ماست.

علی گفت...

اين کتاب دقيقترين تجزيه و تحليل مثنوی معنوی است.

ساناز م. گفت...

همراه با خواندن این کتاب و گوش دادن به فایل‌های صوتی جلسات شرح مثنوی آنلاین نگاهم به مولوی و سخن او کاملاً دگرگون گشت و دیدی جامع به مثنوی معنوی پیدا کردم.

ارسال یک نظر

» لطفاً نظر خود را به خط فارسی بنویسید.

» اگر مایل به تماس با مدیر سایت یا محمدجعفر مصفا هستید، فقط از طریق صفحهٔ "تماس با ما" و ارسال ایمیل اقدام کنید.